ور به رويش برگ لبخندي نمي رويد
باغ بي برگي كه مي گويد كه زيبا نيست ؟
داستان از ميوه هاي سر به گردونساي اينك خفته در تابوت
پست خاك مي گويد
باغ بي برگي
خنده اش خوني ست اشك آميز
جاودان بر اسب يال افشان زردش مي چمد در آن
پادشاه فصلها ، پاييز...
پ ن : حال میکردم با این شعر کتاب ادبیات تا اینکه تا حد امکان گند زدم تو این درس گرامی تو کنکور 
به شدت به کسایی که فردا میخوان برن مدرسه حسادت میکنم، خوش به حالشون، بوی کتابای نو و تصمیمای جدید و روزخوانی و پیش خوانی و برنامه ریزی و ... ، منتظر پنجشنبه بودنا، قهر کردن با بهترین دوست، حرص نیم نمره رو زدن... نگاه به آینده و رویاپردازی کردن، منتظر سرویس موندن و نگاه کردن کلاغا، کله ی صبح... به شدت دلتنگی آورن... و خیلی چیزای دیگه، که هیچوقت تکرار نخواهند شد.
+ جمعه سی و یکم شهریور ۱۳۹۶| 18:51|خــآنومـ زَری |
برچسب:
نویسنده: نیکی اسدیپور